مصاحبه با بهجت اسفندياري
مصاحبه محمد عظیمی با  بهجت ، خواهر نیما ( 10/9/ 1385)
http://www.nimayooshij.com/?CId=59
نشسته با عظمت يك كوهستاني، زني در فصل سرد و تلنگر هزار اميد را در خطوط زندگي صورتش مي بيني. تنهاتر از هر جماعتي مي نشيند و صلابت ابراهيم و نيما را در چشم هايش مي خواني. پس پشت زندگي اش، نبردي بود طولاني و او هنوز به يك چريك پير مي ماند. زني تنها و بزرگ در كهريزك سرنوشت كه تقديرش را تفكر مي كند. او بهجت الزمان اسفندياري ست، خواهر كوچك نيما.
 

11 مرداد 1305
بهجت كوچولو! 
رودخانه در شب هاي تاريك، چه حالي دارد؟ گلهاي زرد كوچكي كه روي ساحل باز مي شوند، مثل اينكه مي خواهند از پستان هاي رودخانه شير بخورند، شبيه به چه چيز هستند؟ 
براي تو يك كلاه از گل درست مي كنم كه هر چه پروانه هست، دورِ آن كلاه جمع بشود. براي تو پيراهني بدست مي آورم كه در مهتاب، مهتابي رنگ و در آفتاب به رنگ آفتاب باشد. اين چه رنگ پيراهني است؟ 
اگر گفتي اين وعده ها كه مي دهم، مثل اين دنيا راست است يا ... ، براي تو از آن اسباب بازي ها مي خرم كه دلت بخواهد. بشرط اينكه فكر كني ببيني چه سوقاتي خوبي مي تواني از كنار رودخانه ها براي من بياوري. 
نيما
ــــــــــــــــــــــ