خانم خدیجه ثقفی نوری(بانو قدس ایران)
خانم خدیجه ثقفی نوری
(بانو قدس ایران)
«تصدقت شوم، الهی قربونت بروم ...» تدوین:نقی رضایی
این بانو کیست که روحالله جوان اینگونه تصدقش میرود و قربانش میشود. حتی در ساحل زیبایی بیروت صدحیف میخورد که محبوب عزیزش در کنارش نیست؟!
«تصدقت شوم، الهی قربونت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوت قلبم گردیدم، متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آینه قلبم منقوش است. عزیزم، امیدوارم خداوند شما را به سلامت و خوشی در پناه خودش حفظ کند. حال من با هر شدتی باشد، نمیگذرد ولی به حمدالله تاکنون هرچه پیش آمد خوش بوده و الان در شهر زیبای بیروت هستم. حقیقتاً جای شما خالی است. فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صدحیف که محبوب عزیزم همراهم نیست که این منظره عالی به دل بچسبد. ... ایام و عزت مستدام» روحالله (سال 1312 هـ.ش/ فروردین) (صحیفه امام، ج 1، ص 2)
اگرچه بانو ثقفی نوری، همسر گرامی روحالله، در همان ایام (فروردین ماه سال 1312 خورشیدی) نامهی عاشقانه حضرت روحالله را از فرط شرم و حیا پاره کرده و اگرچه روزی که این نامه سرشار از مهر برای اولین بار در رسانههای مکتوب کشور منتشر شد، برخی رنجیده خاطر شده و عظمت و معنویت خمینی بزرگ را با این الفاظ و واژهها ناهمگون میدانستند و شاید برای همین بود که به تاریخ نامه یعنی به سال 1312(هـ.ش اشاره میکردند که یعنی آن زمان روحالله جوان هنوز ناپخته و خام بود و از این نکته غافل بودند که کتاب «سرالصلوه» ایشان که سراسر گواه مرتبه والای دانش، سلوک و عرفان و تعالی روحالله خمینی است، فقط شش سال پس از این نامه نگاشته شده است و بر اهل فن روشن است که چنان طی طریقی را زمانی شش ساله کارساز نیست و این یعنی اعتدال و جامعیت روحالله جوان از همان ابتدای راه و یادآوری این مهم که شناخت ابعاد شخصیتی این بزرگ مرد تاریخساز چنان که بایسته و شایسته است بر ما مکشوف نیست.
علیرغم آنچه گفته شد، چندی نمیگذرد که این نامه از همه جا سر درمیآورد و نه فقط در صحیفه امام که در مطبوعات و حتی رادیو و تلویزیون هم خوانده میشود. و این عاشقانهترین نامهای است که از یک فقیه، مجتهد، مرجع تقلید شیعه و رهبر ارجمند انقلاب اسلامی برجای مانده که نه فقط در میان روحانیون و سیاستمداران که در میان روشنفکران و نویسندگان هم بینظیر است. و این مؤید این حقیقت است که انسانها هرقدر کاملتر و بزرگتر میشوند؟ جمیع ویژگیهایشان نیز همانقدر کاملتر و بزرگتر میشود. عشق و عاطفه و محبتشان نیز همپای معرفت و فضایل الهی و انسانیشان رشد مییابد. اینان احساس دارند، اما احساساتی نمیشوند. عاشق میشوند و عشق را خوب میشناسند اما شیفته نمیشوند و از این روست که ما در زندگی آنانی که بزرگشان میدانیم به دنبال راهکارهای چگونه زیستن و چگونه عاشقشدن هستیم.
راستی این سئوال هنوز بیپاسخ ماند، این بانو کیست که روحالله خمینی نه تنها در آغازین سالهای زندگی مشترک و نه تنها در حضر و سفر، که در لحظه لحظهها زندگی پرتلاطم و طوفانی مشترک شصت ساله، با همه قدرت و عظمت سیاسی و دینیاش، به قربانش میرود و تصدقش میشود و نور چشم و قوت قلبش میخواند؟! این بانو کسی نیست جزء خانم خدیجه ثقفی نوری و یا به تعبیر امام «بانو قدس ایران»
امام خمینی این بزرگترین شخصیت تاریخساز معاصر و این بزرگ معمار انقلاب اسلامی که در عرصه عرفان نیز میداندار بود و گوی میدان ربوده بود، اینگونه دلبستهی شخصیت بانویی میشود که همسفر تمام لحظات سخت و پرفراز و نشیب و طوفانی زندگیاش شده بود. کافیست تا نگاهی به صحیفه مبارک امام بیندازیم تا ببینیم که چگونه پیرعارفان عصر ما، تجلی اسماء و جمال حضرت حق را در چهره و سکنات و خلقیات همسر گرانقدر خویش میبیند و به آن عشق میورزند و زینسان او را میستاید و این نیست مگر به واسطه شخصیت متعالی بانو خدیجه ثقفی نوری که مجمع کمالات بود و پرورشیافته بیت عفاف و تقوا و میراثدار دودمانی صالح و تباری اهل فضل و ورع که همه از عالمان دین بودند.
سخن علی ثقفی، برادر همسر امام، خود تأییدیست بر درایت و وزانت خواهر: «دغدغه خدیجه خانم حفظ حرمت امام بود. مرحومه مغفوره سرکار خانم خدیجه ثقفی بدون تردید گنجی برای امام رضوانالله تعالی علیه و باید پذیرفت با همراهی او بود، آنچه بهدست آمد و بیجهت نبود که خود آن حضرت بارها فرمودند: «من هرچه دارم از خانم دارم.»
معمولاً در زندگی عالمان دینی به خصوص مراجع و روحانیون طراز اول، چندان مرسوم نیست که از همسرشان نام و یادی شود، اما امام راحل در اکثر ساحتها با روحانیون دیگر متفاوت است و از آنجا که خود بانی و بنیانگذار انقلاب و حکومت جدید شد، در واقع باید تمام افراد خانوادهاش را در این نهضت عظیم الهی دارای نقش و تأثیری دانست که در این بین نقش بسیار تأثیرگذار و همراهی و همدلی همهجانبه بانو ثقفی نوری با مردی که در زندگی خصوصی هم با دیگران بوده است، از اهمیت زیادی برخوردار است.
بانویی که سالهای تبعید، حصر و زندان، هجرانها و هجرتها و داغ دلها و ناملایمات و سختیها را به جان میخرد چرا که خوب میداند با چه مردی همراه شده است. روحالله مرد مبارزه بود. «او از آن دسته آخوندهایی نبود که بنشیند و تسبیح به دست بگیرد و مسأله حیض بگوید.» او مردی است که برای اعتلای حکم حق و اسلامی با قرائت خاص خود، پای در میدان مبارزه نهاده است. همسر این مرد بودن افتخار است اما همان قدر هم سخت و پرمشقت و بانو ثقفی این همه را خوب میدانست. بانو ثقفی نوری این یار صبور و فادار امام علاوه بر کمالات اخلاقی فوقالذکر، از نعمت هوش و استعداد ذاتی، حافظهای فوقالعاده، پشتکار و علاقهی وافری به تحصیل علم برخوردار بود. ایشان تحصیلات کلاسیک علوم جدید را در دبیرستانهای تازهتأسیس در آن دوره کسب کرده بودند، زبان فرانسه را به خوبی در مدرسه آموخته بودند و زبان عربی را نیز نزد حضرت امام فراگرفته و از بعد از تبعید به عراق ادامه دادند.
بانو ثقفی نوری بر شعر و ادب پارسی مانند غزلیات حافظ و سعدی و کلیهودمنه و دیگر کتب ادبی تسلط داشته و تا اواخر عمر بسیاری از اشعار گلستان، بوستان و حافظ را در خزانه حافظه داشتند. ایشان پس از ازدواج با روحالله نیز از دروس حوزوی را به مدت 15 سال نزد حضرت امام فرا گرفتند و همیشه استعداد و کمالات ایشان مورد تأیید و تشویق امام بوده است.
سرانجام این بانوی صبوریها پس از 60 سال زندگی مشترک با حضرت امام و قریب به 20 سال در فراق یار زیستن، در ساعت 15/9 دقیقه صبح یکم فروردین سال 1388 در سن 96 سالگی در بیمارستان خاتمالانبیاء تهران درگذشت و در تاریخ دوم فروردین، پس از اقامه نماز میت توسط رهبر معظم انقلاب حضرت آیتالله خامنهای در آرامگاه روح خدا و در جوار همسو سالهای زندگی، در بهشت زهرای تهران آرام گرفت. روحش شاد
نیا و تبارثقفی
خديجه خانم ثقفي نوری معروف به «قدسي ايران» دختر ميرزامحمد ثقفی و
از تبار «حاج ملاهادي نوري» تاجر مازناواسدراني است كه در ط حكومت آغامحمدخان قاجار از شهرستان نور به تهران آمد. پسرش «محمدعلي» بود كه اگرچه تاجر بود، اما به فراگيري معارف ديني روي آورد و دختري از خانواده علماي وقت را براي همسري انتخاب كرد. فرزند آنان، ميرزاابوالقاسم كلانترتهراني، از پرورشيافتگان حوزه تهران، اصفهان و نجف و همشاگردي و همعصر با علماي بزرگي همچون «حاج ملاعلي كني» بود و در محضر درس «شيخ مرتضي انصاري» حضور يافت: «شيخ مرتضي به گفتههاي وي در درس اعتماد ميكرد و او هم درس استاد را پس از ختم جلسه، براي برخي از شاگردان علاقهمند تقرير ميكرد تا سرانجام به مقامي نائل آمد كه در چندين جلسه، شيخ مرتضي انصاري به اجتهاد وي تصريح كرد.» او در زماني كه «ملاعلي كني» توليت مدرسه مروي را برعهده داشت، از نجف به تهران آمد و در اين مدرسه به مدت هفت سال به تدريس فقه و اصول پرداخت كه شاگردانش عالمان بزرگي همچون؛ سيدحسين قمي تهراني، شيخعبدالنبي نوري، سيدمحمدصادق تهراني، شيخ حسنعلي نخودكي اصفهاني و شيخفضلالله نوري بودند.
ميرزاابوالقاسم لقبش را از «محمودخان كلانتر» دايياش گرفته بود. محمودخان در زمان ناصرالدينشاه، مامور رسيدگي به امور اجتماعي و اقتصادي شهر تهران بود كه سرانجام در قحطياي كه در تهران رخ داده بود، ناصرالدين او را در نابسامانيها متهم كرد و به دار آويخت. فرزند ميرزاابوالقاسم، همچون پدر يك عالم ديني بود و قريحه شعر داشت و در زمان درگذشت پدر، در رثاي او شعر بلند بالايي سرود. «ميرزا ابوالفضل تهراني» كه شاگرد پدر بود، در تهران مجتهد شد و در حكمت، فلسفه و عرفان صاحبنظر شد. او اگرچه به درجه اجتهاد رسيده بود، اما به عراق رفت و با دعوت ميرزاي شيرازي از جلسه درس «ميرزاحبيبالله رشتي» در نجف به سامرا آمد و در كنار فقه و اصول به حديث و رجال پرداخت. او همچنين در آن دوره، زبان و ادبيات «عبراني و سرياني» را براي آشنايي با يهوديت و مسيحيت فرا گرفت. او در سامرا هممباحثه با «ميرزامحمدتقي شيرازي (ميرزاي دوم) و سيدمحمد فشاركي اصفهاني» بود. همچنين ميرزا ابوالفضل آنچنان در ادبيات و شعر متبحر بود كه روزي در مجلس ادباي ميرزاي شيرازي، شاعر فرستاده دولت عثماني كه براي عرض اندام در برابر ميرزا آمده بود، مقهور كرد كه درباره آن شاعر عثماني نوشتهاند: «دستانش چنان ميلرزيد كه سطل هنگام فرو رفتن در چاه ميلرزد...» او در نهايت به تهران بازگشت و در زمان ناصرالدينشاه، توليت مدرسه سپهسالار را برعهده گرفت. او پدربزرگ خديجه خانم ثقفي است كه پدرش هم همچون پدربزرگ، روحاني بود و در اين مسير گام بر ميداشت. «ميرزامحمدثقفي تهراني» از شاگردان شيخ عبدالكريم حائري يزدي، موسس حوزه علميه قم بود و قريحه شعري او همچون پدرش زبانزد بود. او آنچنان در قم به درس و تحصيل پرداخت كه «دو دوره اصول خارج و عمده مباحث فقهي را از بحث رئيسالشيعه، مرحوم حاج شيخعبدالكريم حائري يزدي – رضوانالله عليه – استفاده و وي به خط شريف خويش [حایري بزرگ] به مقام اجتهاد و اعتماد او تصريح كرد.» سپس ثقفي به تهران بازگشت و در مدرسه سپهسالار در رشته فقه، اصول و معارف عقلي، تدريس و اقامه جماعت كرد كه مشهورترين اثر او، «روان جاويد» تفسير فارسي و روان قرآن در 5 جلد است از او درباره نام خانوادگياش ميپرسيم، ميگويد: «ثقفي به نام عشيرهاي از اجدادمان باز ميگردد كه در كربلا در ركاب سيدالشهدا(ع) جنگيده بودند.»
روستای کمرود نوری
شواهد و ادله گویای آن است که نیای خویش ثقفی که وصف آن رفت ریشه در کمرود از بخش بلده شهرستان نور مازندران دارد. روستایی باصفا آرمیده در کوهساران البرز مرکزی و سربلند از گذر روزگاران. کمرود در بین روستاهای بخش بلده گذشته از طبیعت زیبا، طبیعی و خدادادیاش، به مردمان فهیم و مفاخر و مشاهیر خود مفتخر است. فرهیختگانی که هریک در عرصههای مختلف علمی، دینی و فرهنگی و هنری از نامداراناند. بزرگانی چون دکتر حسین خطیبی، ادیب و شاعر توانا، مرحوم آقا میرهاشم هاشمی، از چهرههای بنام و شاخص هنر آیینی تعزیهخوانی که صورت دلانگیز و حزین وافسونگرش همچنان پس از گذشت سالها در گوش سفیدمویان خمیده قامت این سامان طنینانداز است. میرهاشم هاشمی خود از استادان تراز اول هنر تعزیه در مازندران بود و به حق باید او را «پیر تعزیه» مازندران لقب داد. و نیز مرحوم دوراج، مرثیهسرای نامی نور مازندران که سالهاست مراثی و دلنوشتههایش در مجالس تعزیهگردانی و سینهزنی شورآفرینی میکند و بندبند آن عقل را به بازی میگیرد که این همه شور و شیدایی را سبب چیست.
عشق به سرایش و خوانش در کمرود نور نیست مگر به واسطه تعلقخاطر اهالی این سامان به زهرای اطهر و اولاد طاهرینش و زینروست که دل در گرو خوبیها و مهربانیها نهادهاند.